هنوز هم در نمی گشایی؟
من آن یکم که چندین دل دارم
یکی را میدهم به دختر تبسم
دیگری قدم های نرم ولی مست رقاصهء آزاده را بوسه گر
یکی شان از کی غریق در آب جاری روی پنجره ء پر خمار ِ مشرف به دنیای مرموز آن خداوند افسون
آن یکی دیوانه گم در تماشای یک قامت بلندی و پستی چو شمع سفید که از روشنایی سوزش خودش پیدا باشد و یا مثل میوه رسیده ء مرطوب از باران که پیش از به دهن رسیدن شیرینی اش را از راه دیده به بیننده میچشاند. ولی این قامت یک جسم است که از عصارهء لطافت آباد شده و آن دیوانه اینرا خوب میداند، پس بعد از رسیدن اش دیوانه ام مرا به کردن چی کاری با او حکم خواهد کرد؟
سر خوش و خرم آن دیگری که در خیال با نوازش آن مو های منظم طبق قانون ِ پریش موسیقی میخلقد و میسازد
چی صبور است آن منتظریکه زمان هاست دست به زنجیرِ درب دل آباد صفا و صمیمیت ایستاده
(او همین لحظه به من گفت: صبور مرگ عزیزم باد، من مجبورم نه صبور)
این همه دل دوان دوان با یکی دیگر که طلبگار بی شمار بوسه از لب و گردن و همه تن آن یکی است که من و او ( و شاید او خودش گاهی در آیینه) متوجه اش شده ایم، میرسند پشت دروازهء که جویای صفا و صمیمیت دیریست حلقه به آن می کوبد
هنوز هم در نمی گشایی؟
باز مکن
ننگ باد بر این همه دل گر نتوانند دری را بشکنند، حتی گر پولادین باشد
همه با هم جار زدند: ننگ را بر روی حس ِ بازندهء یاُس بمال، هنوز هنوز زندگی در زندگی جاریست
ما در را در هم می شکنیم
چی قهقه آنسوی در میخندی؟ پنداشتی توانستی لای این خنده ها بــپنهانیش؟
هه هه هه هه من لبخند رضایت را روی لبانت شناختم
فهیم نورشاهی
آمستردام
22،06،2007
