تبليغاتX
نوشته های فهیم نورشاهی -
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 21:13
 

 روتردام- کابل دو طرفه

 

 

کمی مانده به ده. پیش بساط گل فروشی در ساختمان ایستگاه مرکزی بندرِ  روتردام ایستاده.

 منتظر.

 منتظر مارا و رنی. در رابطهء یک برنامه درسی فرهنگ وهنر قرار است یکجا با آنها از بنیاد معماری هالند دیدن کند.

 

حس میکند بدن اش بسیار احساس خستگی میکند. حق دارد. دیشب کله اش نگذاشته اش خوب بخوابد. نی، خوبِ چی، هیچ نگذاشته اش.

 

حس میکند روح اش مملو از انرژی است، لبالب پر شده. در مورد امروز زیاد دل خوش است. هه هه هه هه حق هم دارد، در برنامه متشابه کرت پیشتراز یکجا بودن با مارا لذت نبرده بود؟

 با بسیار دلگرمی سپری شده بود.

 

انتظار میخوراش. موسیقی های  دستگاه MP3 اش را که هم بار بار شنیده.

 به بالا و پائین قدم میزند. از خود اش سوال میکند: دلیل این حالم فروردینی بودنم است یا مارا؟

 

 

چشمان اش به خروجیٍ آنسوترِ گل فروشی میخورند که تا آن زمان متوجه اش نبوده. بیرون آن در آرام می‌نماید.

به سمت  بیرون قدم برمیدارد. هوا مرطوب و تازه است.  روی میدانِ  وا قعاٌ آرامِ میرسد. کار های تعمیراتی از سه سو میدان را حلقه کرده، اما در حال کار نمیشود. تک درختی  توجه اش را می جلبد. میبیند که هیچ چیزی در درخت تکان نمیخورد.

 

 

 

دو سپیدارِ کنار هم را در حویلی مادر کلانِ خود میبیند. حتی اگر شمالک هم نبود برگ های آنها همیشه لرزه داشتند.

مادرِ خود را در اتاق نشیمن آفتابی شان میبیند که مشغول دوخت پارچـــــــهء   مـ.........ـــم و یا شاید هم پوست کردن سبزیی است، هموقت هم با زنی دیگری گپ میزند. دیگر نمیداند که آن زن دیگر کیست، خواهر اش؟ ینگه اش، و یا شاید هم مادر کلان اش.  گپِ شان سر امباق است.

 

صدایی مادراش است که میگه:" خدا نگاه کنه، بسیار سخت است، حتی بی بی های ما به آسانی طاقت نکرده اند. میگن یکی از بی بی ها در زیر درخت سپیدار ایستاده بود که خبر دادن اش که پیغمبر دگه زن گرفته، سرا پا اش به لرزه افتید، به تنه سپیدار تکیه کرد و از لرزه اش برگ های سپدار هم به لرزه افتید ند. از همو وقت لرزهء برگ های سپیدار مانده."

 

 

برادرِ کلانِ خود را میبیند که گلدان های بـیر را سر کنده باقی مانده از سپیدار حویلی شان میگذارد. پی میبرد که آن عجب جلوهء زیبِا داشته است اما زود آواز برادرِ دوم خود را میشنود که قصه میکند: " بسیار قیل بود، سپیدار های خانه بی بی ام شان پیش اش هیچ بود. در زمستان گدی پران  ها در شاخه هایش بند میماند، اما فایده اش به من نمیرسید، بخاطریکه اوقدر قیل بالا شده نمیتانستم. تو هنوز تولد نشده بودی که سپیدار ره زدیم. همین الماری دیواری اتاق نشینمنه ماما یم از چوپ همو سپیدار ساخته. "

 

 

خود را میبیند که شتابان مثل دارباز ماهر سر همان الماری کوهپیکر بالا میشود وچشمان خود را از کلکینک بالای آن به بام خانهِ پدر کلان خود دوخت میکند. دو مرد را روی بام اتاق کاکای خود میبیند که به سمت دکان های آن طرف رود کابل، آنجا که هر بار برای خریدن ماست و یا ترکاری میفرستادن اش، بی اجازه ویدیو گیم میکرد، تیر اندازی میکنند.

 

باز خود را میبیند که صبح زود بعد از آنکه به زورکی از خواب بیدار شده سر همان ا لماری بالا میشود که پنجره را باز کند و پسر های کاکای خود را صدا کند تا با هم برای درس قرآن به مسجد بروند. از اینکه آنها پهلوی خانه شان کوچ آمده بودند بسیار خوش بود، چون همراهی آنها ترس از سگ های را که هر صبح از دنبال شان عوعو کنان میدویدند کمتر میکرد.

جلو تر از اینکه کلکینک را باز کند دو کلشینکوف را میبیند. یاداش میاید که دیشب وقتی در اتاق خواب اش سر بستر اش لمیده بود، صدایی یازنهء خود را از اتاق نشیمن شنیده بود که به پدراش میگفت:" امنیت نیست، وضع خراب است، سلاح در خانه باشه خوبه." 

 

 

"Give me fifty cent please یک معتاد بهش میگه:"!

 

 

میفکرد که حالا باید ده بجه باشد، به طرف داخل قدم بر میدارد، پس از لحظهء مارا را میبیند، جذاب و آراسته چون همیش، چشمان اش در گردش دنبال او و یا رنی و یا شاید هم دنبال هر دوی شان.

 

روبروی بنیاد معماری هالند نظراش به یک مخلوق بزرگ فلزی abstract میخورد. طوری که آن جابجا شده حالتی دارد که در ذهن اش امکانِ تداعیِ را می خلقد که بفکرد صحنهء رمبیدن سپیدار حویلی شان آنروز که زده بوده اند اش به این حالت میمانده.

می فکرد: مـــ....م هه هه هه هه مـ.....م برادرم نتوانسته بود سر سپیدار بالا شود، اما من توانستم، فقط سر سپیدار  عوض گدی پران دو کلشینکوف به چشم ام خورد، شاید به همین دلیل سرم دیشب نگذاشتم بخوابم.

                                                                                       فهیم نورشاهی

                                                                                       -200601-01 Amsterdam  

 

 

نوشته شده توسط فهیم نورشاهی  | لینک ثابت