در شورش این حقیقت که برای اولین بار در خانه تنها رهایده شده بود، شورشی دلپذیری خلقیده بود. گر چه کیر شخ شورشِ نو بالغ گواهی میداد که این شورش بیشتر ناشی از اطمینان برای موفقیدن به دیدن فلمی بود که چند ماه پیش در موردش چیزی های توانسته بود، از میان صحبت های در ظاهر پوشانیدهء برادر فلمبردار اش با دوستان اش در موقع غذا خوردن، بکشفد.
بالا ترین گشوی الماری برادراش را بازید و شروعید به جستجو میان ورق های DVD.
DVDپوش که رویش تصویر یک زن پوست گندمی، که هیچ پوششی بجز یک چادری آبی که رویبند آن به سر اش قات شده بود، بر تن نداشت، با عث مکثیدن چشمان شورش شد. کیر اش انگار میخواست از تنبان اش ببیروند و با تصویر یکی شود.
به رنگ گلابی تیره د ر وسط پوش DVD درج بود:" افغان هم بسیار خوب میتواند...!!!"
بسیار تند شورش فکرید: چقدر بجا که کلمهء (خوب) دقیقاََ آنجا نشانده شده. ولی حس شخی کیر اش در مورد این حسن نظر خودش دو دل اش کرد.
دوباره متوجه بخت اش شد، ورقDVD را تند از پوش بیرون کرد و داد زد:" yes yes خودش است."
زن در حالیکه روی بدن مرد نسبتاََ سفید پوستر لمیده بود، سوال کرد:" خوب، حالا با آغا بچه چی دوست داری که بکنم؟"
مرد سراش را برداشت و کمی چپترک دوباره روی بالشت لمباند و جواب داد: "خوب دیگه، بیبین که کدام خانه در همین لحظه پذیرا اش است، خانه پیشروی یا پشتسر؟"
زن با تبسم سرش را جنباند و گفت:" نه خانهء پیشروی و نه خانهء پشتسر."
مرد ابرو هایش را کمی به هم نزدیکیده، سراش را حرکتی به راست داده و گفت:" در این صورت آغا بچه پیش خودم میخوابد و مزاحم خودت نمیشود."
شورش که بدون تنبان روی کوچ برادراش مقابل تلویزیون لمیده بود و در حالیکه با دستِ راست با آبِ دهن مرطوب شده اش، از جلق زدن لذت میبرد، نا خود آگاه گفت:" وِه بگای دیگه او قدر نشناس."
زن سیلی ملایمی با دست چپ به گونهء راست مرد خواباند و طنازانه گفت:" مگر من میگذارم که آغا بچه به همین سادگی پیش تو بخوابد؟ آخر تو چرا اینقدر محدود سوال کردی؟ من دوست دارم که آغا بچه اول از میان درهء ملایم سینه هایم قدم زده به مهمانی دهنم بیاید، چون در حال حاضر این بالا خانه که جناب عالی کاملاََ فراموش اش کرده بود، شدیدتر و جدی تر از هر دو خانهء دیگر، آغا بچه را پذیرا است."
زن هنوز چند چوشی بیش به کیر مرد نزده بود که شورش yes yes اش بلند شد. مایعات گرم و چسپناک از کیراش دورتر از یک متر پرتاب شدند.
بعد از اندکی که چشمان اش را بسته بود و سر اش را به کنج متکاهء کوچ تکیه داده بود، دفعتاََ انگار متوجه
آتش سوزی در کنارش شده باشد، از جا پرید و از بغل جیب پیراهن اش دستمالی را بیرونید و شروع کرد به پاک کاری خود و فضای اطراف اش.
وقتی مطمین شد اثری از مایعات در اطاق نمانده به صفحهء تلویزیون چشم انداخت.
موسیقی رباب از بلند گو ها پخش میشد، کلمهء (پایان) و تصویر مرد و زن برهنه که خود را با چادری آبی رنگ پیچانیده بودند روی صفحه ساکت بود.
صدای زن همسایه آمد که سوا ل کرد: " فخریه گفتی امروز تا کدام سوره درس داد؟"
شورش بی زحمت دریافت که منظور زن همسایه درسی است که او آنروز با فخریه و چند دختر و پسر دیگر محل از ملا گرفته بودند و مجبور بودند آنرا تا فردا در کله های خود فرو کنند.
ولی در نیافته بود و شایدهم هرگزنتواند دریابد که چندی پیشی در لحظاتیکه آواز زن همسایه بگوش اش خورد که گفته بود: " او دختر بر آی دیگه، شو طویت خو نیس." فخریه در داخل حمامٍ هموقت به او می- فکرید و پاشنه پای چپ اش را بر کس اش می مالید.
آمستردام ۲۳- ۷ -۲۰۰۵
