تبليغاتX
نوشته های فهیم نورشاهی -
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 19:44

 

لُچک

 

 

 

«از این سو شاید هیچ وقت نرفته باشم. بروم؟ نروم؟ »

سمت چپ شلوغ می‌ماند، مستقیمِ متمایل به راست آرام. وقتی چشمانِ خود را از سمت شلوغ به سمتِ آرام دوباره گشتاند و متوجه شد  در این مسیر کانالِ آبی هم در کمی پیشتراش دیده می‌شود که متفاوت و وسیع تر از دیگر کانال‌های آمستردام است، بی معطلی به آن طرف آغاز کرد به قدمیدن.

 

معلوم است که لچک باز سر ورداشته.

 

 

 

هر گاه زیاد سر شوق ناشی از عشق می‌بود یا برخلاف مسله‌ای افسرده‌اش می‌کرد، به بهانه‌ء بیرون میرفت و در حالی که راه خود را عمداً دور می‌کرد از یک کوچه‌ به دیگر کوچه، از کنار یک کانال به دیگر کانال قدم می‌زد و هم گاهگاهی سر یک پل و دیگر پل می مکثید. آمستردام را خوب بلدیده بود ولی بعد از شش سال زندگی در آن که از آن قدم زدن‌ها هم زیاد زده بود، این شهرک هالندک کوچه پس کوچه‌های با کانال و بی‌کانالِ دارد که تا هنوز برای تجربه‌ی او بکریت دارند.

 

درست دیده بود. این کانال چقدر نسبت به دیگر کانال‌های شهر پهن‌تر است. فرق دیگراش این که بلندی خیابانِ کنار آب از سطح آب، برخلاف اکثر کوچه‌های  کانال‌دار شهر چندان زیاد نیست. شاید نیم متر باشد.

 

شمالکی اردیبهشتی که از مقابل‌اش می‌وزید و پس از هر لحظه‌ای یک پف نسبتاً محکم می‌کرد، با عث خلقیدن موج‌های آرامی روی آب شده بود. آب ساکت کانال آب جاری را میماند‌.

شک کرد. « نکند آب راستی راستی جریان داشته باشد. »

نه، نه، پس از دقت مطمئن شد که آب ساکت است.

 

 

بهانه‌ی بیرون آمدن‌اش در این روز شنبه کاغذهای برادرزاده‌اش بود. هفت سال می‌شد که نوید را ندیده بود.

 چطور طاقت کرده بود؟

چند روزی می‌شد خبر شده بود نوید را سالهاست درد چشم آزار می‌دهد.

پرسیده بود: « خوب تا حال که به من خبر نداده بودید خیر، اما در این چند سال شما چی کرده‌اید؟»

ــ‌‌ « دنبال راه حل‌های گشتیم، یکی می‌گفت نزله‌ی بهاریست، یکی می‌گفت حساسیت در مقابل خاک باد است، تا یکی دل‌جمعی دادمان که درد ناشی از شهوت و بلوغ است، بخیر که زن کرد خود بخود خوب می‌شود»

بخاطر کمی هزینهء کارت تلفن‌اش تند تند گپ زده بود.

به نوع نظر که زیاد می‌آمد ملایی باشد ولی بعد از تند  رجوع کردن  به حافظه‌اش مطمئن شده بود که برادراش گفته بود آن دل‌جمعی را دکتری برایش چند سال پیش داده است.

اول تعجب کرده بود که دکتر حرف تعویذنویسانانه زده(گرچه جای تعجب نبود)اما لچک از خشم گر گرفته بود و با اینکه قبلاً هیچ‌گاه با برادراش بی پرده حرف نزده بود، گفته بود: «چرا به آن دکتر دل‌سوز نگفتید که اگر عذاب نوید با دفع شهوت رفع می‌شود، یک چند قطعه عکس لختِ زن خود را به نوید بدهد که نوید را بتحریکد  تا بجلقد؟»

 

گرچه کله‌ی مشغول‌اش به این مسئله، که نوید تصادفی به کمک معلم فرانسوی‌اش به کدام متخصص چشم فرانسوی توانسته مراجعه کند و او بعد از تشخیص بیماری نویدک را هشدار داده که اگر به‌زودی برای درمان درداش، که در داخل افغانستان هم ممکن نمی‌باشد، نجنبد از مزایای دیدن بعد از چندی مستفید نخواهد بود، زوردار ناآرام‌اش کرده بود، ولی آب و کوچه‌ها کار خود را کردند. آرامش یافته بود اما آرامانه در ذهن‌اش دنبال جوابی می‌گشت.

پرسیده بود: «این چه احساسی است، که وقتی باد موج‌های را  می‌آفریند که به این  کانال ایستاده حالت جاری بودن میدهند، در من محسوس می‌شود؟

 

 

در دو سوی کانال درختان متحرکیده از شمال همچنان احساسی را در او می‌خلقید و یا شاید همان احساس را تقویت می‌کرد.

به سمت راست‌اش، در شیشه ‌ای یکی از خانه‌های کنار کانال چشم‌اش به خوداش افتاد.

کفش‌های سیاه، پتلون آبی روشنِ کوبای، پیراهن بی یقه‌ی پسته ‌ای با زمینه‌ی کمی سفید و اکثر ماشی، کرتی مخملی سیاه، ریش دو روزه نتراشیده، موهای کمی  چرپ و کمی ژولیده که باد باهاشان  بازی می‌کرد.

با خود فکر کرد: «هوم م م م م م م م امکان دانستن قدر این حالتم در زنان ِ با تجربه‌ء حدود سی سال بیشتر است تا در دخترانی همسن و سالم.» خنده‌اش گرفت. لبخند در گونه‌ی چپ‌اش عمقی خلق کرد که می‌توانست برای اهل حال تداعی‌گرِ چشمه‌سار آرامش وجدان باشد.

زنی را از همان حدودِ سنی که فکراش را کرد، با خود در کنسرت کدام آواز خوان ایرانی در حال رقص دید.

عجب زنی بود.

 او را با خود مشغول در داخل موتری دید که تا آن‌زمان و بعد از آن شب هیچ وقت سوار چنان موتر شیکی نشده بود. این یادآیی آخر نیکراش را تــنگید، ولی صدای کدام آواز خوان افغانی را شنید که جار زد: «به افتخار حاجی و خانمش کف بزنید، هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی.» دید زنی که زورکی با حاجی صاحبِ سر سفید می‌رقصد آشنای کنسرت‌اش است.

 

آه، یافت‌اش. آن احساسِ ناشی از حرکت پهن ولی آرامِ موج‌ها احساس دیدن نوع شکوه بود. شکوهی آشنا. هنگامی‌که یلدای عروس و همایونِ داماد در زیر نور  چراغ تعقیب‌گر که در آن لحظه یگانه چراغ بود، همنوا با موسیقی آرام و آهسته رو وارد سالون شدند این نوع زیبایی و شکوه را اولین بار حس کرده بود. از آن شکوه‌های خشک شاهانه و اشرافی نبود. این فر و شکوه مدیون کمال نورپرداز یا زیبایی همایون و یلدا هم نبود. از نظر او متمایز بودن یلدا و همایون آن شکوهمندی را به او جلوه داده بود. در بین جفت‌های افغانی که می‌شناخت همایون و یلدا یگانه زوجی بودند که با وجود مخالفت پدر و مادرشان آشکارا چندین سال پیش از عروسی و نامزدی با هم دوست بودند. حتا شب‌ها را با هم گذشتانده بودند و وقتی هم دیدن پول یک سور و سرور ساده ولی گرم را دارند، جشنی به‌نام عروسی و ازدواج آباد کردند. نه به دلیلی که آن‌را فرض می‌شمردند بلکه چون دوست داشتند جشنی داشته باشند و هم به اندازه‌ی توان‌شان پدر و مادر خود را خشنود کرده باشند. مادران و پدران شان شاید راضی نشده بودند اما اگر راضی هم نبودند، در آن آلمانِ همایون و در این هالندِ یلدا خوشبختانه چیزی هم از دست شان بر نمی‌آمد.  مگر اگر از راست نگذریم پدر و مادرهایشان هم در جشن راستی خوشحال بودند، طوری‌که این گفته که ، اولاد اولاد است، باور آدم می‌آمد.

همایون هم چی شیطان ِ بود. لچک در عقب سنگ نُرده‌ی پل نزدیکِ خانه‌شان در کابل، نام پروانه را نوشته بود. آن سنگ و آن نوشته در قسمتی از پل قرار داشت که تا کله‌ی کسی مثل کله‌ی لچک خراب نمیبود متوجه آن نوشته نمی‌شد. سنگ جواب احساسی را می‌دادش. سنگ را دوست داشت. وقتی سنگ را در بغل می‌کشید برای اندکی خیال می‌کرد که پروانه در آغوش‌اش است.

 

با همایون که با مادراش به خانه‌شان مهمانی آمده بودند بیرون رفتند. سر پل خود را پشت سنگ چسپاند و از روی شیطنت حرکاتِ گائیدن را اجرا کرد و به همایون گفت: «اخ بچیش کی باشه که کته پروانه باشم.»  بعد نوشته را نشان همایون داد و گفت: «این را هر وقت به ‌یاد پروانه بغل میزنم» و هر دو بلند بلند خندیدند.

همین کارهایش بود که لقب‌اش لچک شده بود.

از افشای راز خود زود پشیمان شد، چون دیگر هروقت گذر همایون به آن پل می‌افتاد، می‌رفت سنگ را بغل می‌کرد و می‌گفت:" او لچک، اینه پروانیته می‌کنم."  لچک بیچاره غیرت‌اش می‌آمد و او را می‌دواند.

 

یک ماهی خورک سینه‌ی خود را با پرواز ِ مثل اسکیت‌بازها روی صحن مخصوص اسکیت، به روی آب زد و دوباره به پیش بلند شد و چند متر بعد روی کتاره‌ی کنار کانال نشست. سینه به آب زدن‌های غچی‌های کابل به یادش آمد. با خود گفت چه‌قدر این مسیر به مسیر پیاده روی کابل‌ام میماند. فکرید: من از همان اوایل هم از قدم زدن کنار آب آرامش می‌یافتم.

درست بود. در شروع سال بعد از مکتب، عصرها، می‌رفت در رودخانه‌ی کم‌آب و گاهی وقت هم کاملاً بی‌آب قدم می‌زد و تا آن‌جا بود، شمالک‌های مرطوب و هوای بهاری رودخانه نشئه‌اش می‌کرد و فراموش می‌کرد که همه مرتب یادآوری‌اش می‌کنند که بینی‌اش کج شده و به‌قول زن برادراش به همین دلیل هرگز زن نخواهد یافت.

بعدها نتیجه گرفته بود: اگر کجی بینی‌ام سبب نمی‌شد که در سرزمین تنهایان خانه‌ای بنا کنم، شاید هیچ وقت به بختِ آشنا بودن با کوچه‌های یواشکی زیبا و فابریکه‌های تصفیه‌کن ِ شهرهای این کشور ِخلوت گرانِ سازنده  نمی‌رسیدم. بعد لبخندِ حاکیِ ازخشنودی زده بود که بـی‌ـشک آن وقت هم تداعی‌کننده‌ی آن چشمه‌سار بر گونه‌ی چپ‌اش ظاهر شده بود.

 

شمال محکم پفید و سئوال را در کله‌اش کاملاً حل کرد، چون وقتی درختان کنار کانال از آن وزش، مستانه شاخه و برگ تکان دادند، برایش واضح شد که این‌ها هم تا حال به‌طور مبهم کاکل‌زدن‌ها و چرخیدن‌های رقاصان جشن عروسی یلدا و همایون را برایش تداعی می‌کردند.  پی برد صحنه‌ای که در رودخانه‌ی کاملاً خشک قدم می‌زد و یکباره متوجه شده بود که آب گل رنگ و مستی از مقابل‌اش می‌آید که در آغوش رود خانه جاری شود، هم شکوهمند بوده.

 

بارها وقتی در رودخانه قدم می‌زد آرزوی تجربه‌ی دوباره‌ی آن صحنه در دل‌اش شور و شوق انداخته بود، ولی دیگر  برآورده نشده بود. یکبار در حالیکه حین قدم‌زنی غرق دیدنِ جست و خیز بقه‌ها بود، پایش در فاضلابِی رفته بود که از خانه‌ی حاجی در رودخانه ریخته بود و اخ و تف‌اش را بلند کرده بود. مگر شوق دیدن جاری شدن آب نگذاشته بودش دل‌زده شود و حتا با آن آرزو تا پل حسن ِ گوساله رفته بود. از زیر آن پل تا چندین متر جلوترش به‌شکل زینه سنگکاری شده بود. جریان و غلتش کف‌آلود آب در تابستان روی آن سنگکاری منظره و صدای جذاب و محو کننده‌ای را می‌آفرید. این قسمت همیشه باعث فکر کردنش به دو چیز می‌شد. این‌که اگر می‌شد شبی را با پروانه در کنار زیبایی حاصل از این محصول مشترک طبیعت و بشر به صبح می‌آورد. ولی هر وقت پل حسن گوساله را می‌دید یا اسم‌اش را می‌شنید، چهره‌ی گاومانند علی نانوا کابوسوار در ذهن‌اش باعث اذیت می‌شد.

از چهره‌ی علی حالش به‌هم می‌خورد. هر کی از قانون‌های نانوایی که ساخته‌ی سرور پسر کاکای علی و مالک نانوایی بود، سرپیچی می‌کرد و یا مطابق میلش عمل نمی‌کرد، علی چوب دست‌اش را شمشیروار بلند می‌کرد و به زدن و کندن‌اش می‌پرداخت. همیشه آرزو داشت  در خانه‌شان تنور بنشانند که خمیرشان را خودشان بپزنند و محتاج این نانوایی شوم نباشند.

چندین بار شاهد صحنه‌های تنبیه شدن‌های دخترکان به‌دست علی بود و دیده بود که چطور موذیانه هنگام زدن، به پستان‌های نورس و باسن‌هایشان لاس می‌زد، به همین دلیل وقتی از صدیق  شنید علی پروانه را زده چون پروانه پرده را بالا کشیده بوده تا مواظب باشد که از خمیرشان چنگی نکنند، دردی خواسته بود  اشک گردد  و از چشمان لچک لبریز شود، ولی اشک را پیش از آن‌که بیرون آید مخاطب کرده بود:«ام ام ام در جایت می‌مانی و صبر می‌کنی تا یا خشک  شوی یا روزی از چشمان مالک نانوایی یا جانشینان‌اش بیرونت آرم.» تا حالا کابوس تجاوزِ ِ در لایی مکرهای مختلف پوشانیده‌ی علی بر پروانه در خواب اش تکرار می‌شود. اما چندی پیش در یکی از خانه‌های زمان مهاجرتِ‌شان در پشاور روی بام بالا شد تا از درخت چسبیده به بامِ‌شان لکات بچیند که مادراش صدایش کرد:

 «بیا پائین او لچکِ چشم سفید»

 ولی انگار ممانعت مادراش او را متوجه این بخت‌اش کرد که تا چند لحظه‌ی دیگر جشن عروسی‌اش آباد می‌گردد. ذوق زده شد. چشم مادر و همه حاضرین را بگونه‌ای که خودش هم نفهمید چطور، غلت داد و مثل دارباز ماهری چابکانه رفت پشت بام.

 پروانه هم انگار می‌دانسته که او پشت بام می‌آید. پشت دیوار منتظراش بود. دست خود را داد به او و کمک‌اش کرد به پشت بام بالا شود. صدای دهل و سرنایِ خانواده کوچی پروانه که پهلوی حویلی‌شان خیمه زده بودند، بلند بود. شترهایشان هم دورتر از خیمه لمیده بودند. از موها و پاهای برهنه و چرکین پروانه معلوم بود از آخرین مرتبه‌ای  که خود را شستشو کرده روزها می‌گذرد. شاید هم ماه‌ها، شاید هم سال‌ها. ولی در پیراهن سیاه و سرخ و تنبان لاجوردی‌اش چنان کوچی اصیل را می‌ماند که عاشق‌اش یادش رفت از خود یا از او بپرسد چه‌طور او کوچی شده است. حالت مستانه و خمار چشمان درشت پروانه قسمی به هوس انداخت‌اش که آماده بود با ساربانی چشمان‌اش و با پیشوایی لب‌هایش سراپای چرکین معشوقه‌ی کوچی‌اش را بگردد. پروانه دست‌هایش را در دستانِ خود گرفت و بعد از زیر دامن چین‌چین‌اش گذاشت روی شکم خود. از تصورش کمی گوشتی‌تر بود، اما خیلی لطیف و خوشایند. از حرکت دستان لچک، پروانه به خنده افتاد ومعلوم بود خوش‌اش می‌آید.

د نگ ......د نگ........ د نگ........... زنگ کلیسا لچک را از خواب بیدار کرده بود. گفته بود:«ای لعنت به تو کلیسا، نگذاشتی خاک افسون‌گرِ احمد حداقل در خواب کاراش را بکند.»

 به کافه‌ی اینترنت رسید. دختری بلندتر ازخودش که باریک و متناسب جلوه می‌کرد با نگاه و لبخندی که در آن شیطنتِ شیرینی موج می‌زد، سئوال کرد که به او چی کمکی کرده می‌تواند؟  کاغذهای نوید را از بغل جیب‌اش بیرون آورد و گفت:

 «لطف کنید این دو کاغذ را اسکن کنید.»

 دختر چرخ زد و به سوی اسکنر رفت. حین قدم زدن با دست چپ‌اش پتلون‌اش را سر سوجی‌هایش بالا کشید و با حرکاتی خود را تا  اسکنر رساند که لچک لحظه‌ای خیال کرد در فضا تنها و جنبان جفتی از باسن لذیذانه و لرزان در حرکت‌اند. حینیکه دختر مصروف اسکن کردن بود چند بارچند نگاه گرم بین‌شان رفت و آمد کرد. از اروپایی نبودنِ دختر مطمئن بود ولی نمی‌توانست تشخیص دهد، از کجا است. حدس‌اش روی مراکشی و ایرانی بودن دختر احساس قوت می‌کرد. در دل گفت: «هوم م م م م گر چه هنوز با سی سالگی فاصله داری اما اگر غلط نکنم قدر شناسی‌ات خوب رشد کرده است. با اینکه ایمان دارم سوراخ همیشه مبارک است، چی کنم که فعلاً  کله‌ام بیشتر مشغول چیزهای دیگر است. اگر هه هه هه به‌قول ریش سفیدان ملت‌ام" نصیب و قسمت باشه" حتماً خدمت‌ات خواهم رسید.» در جیب‌اش دست برد و مطمئن شد با خود قلم دارد.

 

 

هنوز پنجاه متر از کافه دور نشده بود که چرخ زد و تند و هیجان‌زده دوباره به‌سوی کافه راه افتاد.

ــ «ببخشید می‌توانم چار، پنج ورق سفید A4 از شما بخرم؟»

ــ «نه پول لازم نیست.»

دختر از پرنتر چند کاغذ سفید گرفت. تا دریچه‌ء  پرنتر را ببندد چله‌اش در بین آن گیر کرد و شرنگ شرنگ افتاد روی کف دکان.

 

صدیق کمی نفس سوخته وارد اتاق نشیمن آفتابی شان شد. در کنج اتاق مادر و برادر پنج روزه‌اش خوابیده بودند. شاید هم بیدار بودند. نازی، خواهر بزرگ‌اش، اتو کاری می‌کرد. پروانه و پدرش شیشه‌های پنجره‌ی مشرف به پل را پاک می‌کردند. پدرش گفت: «بیا آستین‌هایم را بالا بزن.»

جرنگ جرنگ... صدای زنگِ بایسکل‌رانی از پایین به گوش آمد. صدیق گفت: «پروانه پروانه یک بچه دوستت داره.» شراق پدر پروانه یک سیلی روی صورت صدیق چسپاند.

 

ــ «بیا تایرهای بایسکل را نو پمپ کردیم، سواری مزه میته.»

اما صدیق تنها حینکه ناخن انگشت وسطی دست چپ‌اش را می‌جوید به بایسکل سرخ‌رنگ سپورتی لچک نگاهی انداخته بود و بس.

قبلاً  تا او را با بایسکل‌اش می‌دید، درخواست سواری می‌کرد. او هم به خاطر این که دل صدیق را خوش کند، در حالی‌که گِیر بایسکل پیش از آنکه به او برسد از کار افتاده بود، به صدیق می‌گفت گِیر را تو تبدیل کن و هر وقت صدیق گیر تبدیل می‌کرد او تندتر پا می‌زد. بار آخر از صدیق خواسته بود به پروانه بگوید او دوست‌اش دارد.

 

 

ــ «بیا گیره تو تبدیل کو.»

صدیق سرش را جنباند.

ــ «رویته چی شده؟»

ــ «پدرم زدیم.»

ــ «کته چی؟»

ــ «کته سیلی.»

ــ چرا خی زخم شده؟»

ــ «چله‌اش زخم کد.»

 

 

احمد را دید که تنها زیر آفتاب تابستانی در آخر میدان، کنار ِ کوت خاک، روی زمین نشسته. با بایسکل‌اش به طرف او رفت. احمد کیرش را از تنبان بیرون کرده بود، با یک دست محکم گرفته بود و با دست دیگر رویش خاک می‌ریخت.

ــ «بچه‌ی ظاهر چرا ایطو می‌کنی؟»

ــ «خاک هم شخ می‌کنیش هم کته.»

ــ «حالِ نسوار هم می‌زنی؟»

ــ «نسوار نیس، دِ قوطی دیگه چیزاس.»

ــ چی اس؟»

ــ «خاکِ عوتوتک، خودم کته غولک شکارش کده بودم.»

ــ «او چی کار می‌آیه؟»

ــ سر هر دختر خاک عوتوتک بندازی، از تو میشه.»

ــ «به مه هم کمی میتی؟»

ــ «اگه بایسکل ِ چند دقه بتی، کتت نصف می‌کنم.»

 

نازی و مادرش قالینِ‌شان را در رودخانه می‌شویند. پروانه و صدیق در آب کم عمق و شفافِ رود خانه ماهی‌ها را تعقیب می‌کنند. لچک وانمود می‌کند که او هم دنبال ماهی‌ها می‌گردد. وقتی فاصله‌اش با پروانه که پشت به او آرام‌آرام روان است، کمتر از یک متر می‌شود، سرش را می‌چرخاند تا مطمئن شود نازی یا مادر پروانه متوجه‌اش نیستند. چشمان‌اش به اعصاب‌اش گزارش می‌دهند که دو پستانِ نیمه‌عریان و لرزانِ مادر پروانه که خم شده و به قالین صابون می‌زند، شیرین تر از اٌم‌های پاکستان هستند. اعصاب‌اش غریزی به کیرش می امرد که بشخد. خاک را به سوی سر پروانه می‌پاشاند ولی دیده نمی‌تواند که خاک به سر پروانه می‌افتد یا باد آن‌را به دیگر سمت می‌ریزد.

 

 زیر بید مجنون کنار کانال یک چوکی نیی می‌بیند که پیش‌تر ندیده بود. شاید از ماهیگیرِ ِ باشد. ورق‌های سفید را که از دختر گرفته بیرون می‌آورد.

 

 

ــ پیپ پیپ پیپ...

پلی که در جوارش بود، شروع کرد به باز شدن. کشتی بلند سفید رنگی از آن‌سوی پل به این طرف کانال که او نشسته بود وارد شد. کشتی پر از سالمندان بود. چند تن‌شان به طرف‌اش با لبخند دست تکان دادند. بر دیواره‌ی کشتی به خط آبی نوشته بود:

You don’t expect to die young, do you? We don’t.

 

و کمی پایین‌تر و درشت‌تر از آن درج بود:

Support us to support YOU!

 

پروانه شادمانه داد زد: «گرفتم، گرفتم.»

خریطه‌ء پلاستیکی سفیدِ را که پر از آب بود به افتخار بالا گرفته بود. روی خریطه به خط درشتِ سرخ چاپ شده بود: کمک های اتحاد جماهیر شوروی به افغانستان

 در جریان و بعد از تحصیلاتِ حسابدار‌یش بارها فکر کرده بود که آیا هزینه‌ء چاپ آن متن زیادتر بوده است یاهزینه‌ء  پلاستیک و ساختن آن خریطه؟

ــ پیپ پیپ پیپ...

پل بسته شد. با خود گفت: « نی بابا، کجای این مسیر به مسیر پیاده‌روی کابل‌ام می‌ماند. آن مسیر در داخل رودخانه بود. این کنار کانال است. رودخانه گاهی خشک بود، گاهی کم آب، گاهی سیلابی. آب کانال ایستاده است و عمق‌اش به اندازه‌ای است که کشتی روی‌اش حرکت می‌کند. پل‌های روی رودخانه‌ء کابل را خیرات‌گونه ساخته‌اند، پل‌های روی کانال را به دست آوردند. باد مواد اساسی آن پل‌ها را به قاره‌های اروپا و امریکا برده، مواد اساسی این پل‌ها آورده‌ی باد از قاره‌های آسیا، افریقا و امریکا است. »

 

                                                             فهیم نورشاهی

                                                                                           آمستردام، 21 - 05 – 2006

 

 

 

نوشته شده توسط فهیم نورشاهی  | لینک ثابت